برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
درون توست اگر خلوتی و انجمنی ست .. برون ز خویش کجا میروی؟ جهان خالی ست
واقعاً ها .........
آیا در عمل میشه بود؟
+
نوشته شده در سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ساعت 23:24 توسط نگین شیراز
|
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
*امشب رفته بودم پیاده روی، چند متر جلوتر از من دو تا خانم میرفتن که یه پسربچه شش هفت ساله هم همراهشون بود ... خانمها با هم حرف میزدن و پسربچه با صدای بلند و با شور و هیجان میخوند: غروبم(!!!) را نگیر از من خدایا خدایا خدایاااااااااا ... ای جانم! یعنی هایده باید میرفت جلو بوق میزد!! همچین هم با صدای خودش کیف کرده بود و داد میزد که نگو
*چند روز قبل داشتیم با همسرجان از پل هوایی بالا میرفتیم (میبینید چقدر باکلاسیم ما؟!!) یه خانمی از روبروی ما اومد، یه ببخشید گفت و از کنار دستمون رد شد و رفت پایین، نگو پسرک کوچولوی چهار پنج ساله اش داره با کمی فاصله پشت سرش میاد، طفلک وقتی رسید به ما، دید راه عبور نیست، داد زد: مامااااااان من جام نمیشه(!!) بیام پاااااااااااااایین
..........
خدا وکیلی کی به اینها مجوّز میده؟ یعنی تو عمرم ترانه ای اینقدر فاخر نشنیده بودم
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
*عرضم به حضور انور شما، زمانی که ما ازدواج کردیم (دورانی مقارن با دوره کشف رادیوم توسط حاج خانم مادام کوری!!) رسم بود که برای خرید عروسی یک لشگر از خانواده عروس و داماد پشت سر دختر و پسر راه میفتادن و دسته جمعی میرفتن خرید
خوب ما هم که استثنا نبودیم .. از طرف من فقط خدابیامرز مادرم بود چون از فامیل مادری کسی رو شیراز نداشتیم ... اما از طرف همسرجان هزاران آفرین صد باریکلا !!! خوب من و همسرجان هیچکدوم از این قضیه دل خوشی نداشتیم ولی خوب اون موقع ها رسم نبود کوچکتر ها روی حرف بزرگترها حرفی بزنن ... فلذا ما تقریباً هر روز با گروه کثیری از امّت مسلمان! میرفتیم بازار و خریدهای معمول رو انجام میدادیم ...
وقتی که نوبت خرید طلا شد و رفتیم که طلا بخریم، چون خرید مهمی بود، به احترام خاله بزرگه همسرجان، ایشون رو خبر کردن که همراهمون بیان، البته غیر از اون هفت هشت ده نفری که همیشه همراهمون بودن!!! آقا رفتیم بازار زرگرها و مغازه ها رو گشتیم و گشتیم و بالاخره توی یکی از مغازه ها، خاله بزرگه همسرجان یک سرویس خیلی سنگین انتخاب کرد و با انگشت نشون داد و گفت: این چطوره؟
آقا منو میگین؟ به محض اینکه چشمم به سرویسه افتاد، چنان آشوبی توی دلم افتاد که مپرس!! تو دلم گفتم یا ابوالفضل خودت رحم کن!!
از اون طرف آقای زرگر راضی و خوشحال از انتخاب اون سرویس سنگین، داشت سرویسه رو از ویترین میاورد بیرون که از این
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
آرامش عجیبی بهم میده ...
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
چند شب قبل همراه همسرجان برای خرید به هایپر استار خلیج فارس رفته بودیم . خرید ها رو که انجام دادیم رفتیم قسمت فودلند که شام بخوریم. یک لحظه سر میز روبرویی چشمم افتاد به دو آقاپسر حدوداً بیست و پنج ساله که دوقلو بودن و لباسهاشون هم عین همدیگه بود. چند لحظه بعد دیدم دو تا آقاپسر دیگه که اتفاقاً اونها هم دوقلو بودن اومدن و با دوقلوهای اولی دست دادن و خوش و بش کردن و نشستن سر همون میز .. قضیه برام جالب تر شد. دو سه دقیقه بعد یک جفت دوقلوی دیگه!! خسته تون نکنم، شاید ده دقیقه بعد حدود سی جفت دوقلو، یعنی حدود شصت نفر، که هرکدوم از جفتهای دوقلو لباسهای یک شکل پوشیده بودن سر دو تا میز بزرگ نشستن به خوش و بش کردن و گفتن و خندیدن. منظره ی خیلی جالبی بود .. نمیدونستم کدومشون رو تماشا کنم!! آخرش طاقت نیاوردم و رفتم کنار یکی از دخترخانمها و بعد از سلام و خوش و بش گفتم: راستش من امشب یکی از زیباترین صحنه های زندگیم رو اینجا دیدم .. خدا همه تون رو حفظ کنه ... ولی یه سوال برام پیش اومده ... البته این فضولی نیست ها، کنجکاویه!! من خیلی کنجکاو شدم که بدونم اینهمه دوقلو امشب اینجا چیکار میکنن؟!! از کجا همدیگه رو پیدا کردین؟
خنده زیبایی کرد و گفت: خوب ما یک انجمن داریم که اوائل ده دوازده نفر بودیم، اما به تدریج به اعضای این انجمن اضافه شده.
پرسیدم: چه جالب ... آیا در این انجمن فعالیت خاصّی رو دنبال میک
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40
برچسب: نویسنده: سینا کمالی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:40